نزدیک بود از تماشای «مستر اینبیتوین» بگذرم، چون زمان کوتاه هر قسمتش به نظرم نشانه خوبی نمیآمد. همه درامهای جنایی معتبری که واقعاً تا پایان تماشا کردهام، مثل «برکینگ بد» و «سوپرانوز» که هنوز هم خبرسازند، ۵۰ دقیقه یا بیشتر طول میکشند؛ مجموعههایی که به این زمان اضافه نیاز دارند تا صحنهای را جا بیندازند و بعد آن را به خشونت بکشانند. بیستوپنج دقیقه برایم شبیه زمانی بود که صرف مجموعهای شده باشد که هنوز بهاندازه کافی پخته نشده است.
بعدازظهر یکشنبه بود، حوصلهام سر رفته بود و در هولو دنبال چیزی میگشتم که اگر پس از ۱۰ دقیقه چنگی به دل نزد، رهایش کنم. عنوان مجموعه روی صفحه آمد و از سر عادت سراغ راتن تومیتوز رفتم؛ بیشتر برای اینکه مطمئن شوم بعدازظهرم را هدر نمیدهم. امتیاز منتقدان: ۹۵%. امتیاز تماشاگران: ۹۸%. لحظهای روی عدد دوم مکث کردم؛ یادم نمیآمد آخرین بار چه زمانی مجموعهای با امتیاز بالاتر از ۹۰% دیده بودم که تقریباً هیچیک از آشنایانم حتی نامش را نشنیده باشند. آیا ممکن بود این هم یکی دیگر از مجموعههای واقعاً خوب اما کمترشناختهشده هولو باشد؟
حالا، پس از بیستوشش قسمت، کاملاً دلیلش را میفهمم. ری شوسمیت به یک ساعت زمان نیاز ندارد؛ حتی همان ۲۵ دقیقهای را هم که در اختیارش گذاشتهاند، بهزحمت لازم دارد.
«مستر اینبیتوین» از کجا آمد؟
تلاش دهساله اسکات رایان برای آوردن ری شوسمیت به قاب تصویر

برای درک اینکه چرا «مستر اینبیتوین» تا این اندازه با تولیدات الگوریتمزده و یکنواخت تلویزیون اینترنتی امروز تفاوت دارد، باید خاستگاهش را شناخت. این مجموعه زاییده ذهن اسکات رایان است؛ کسی که تکتک قسمتها را نوشته و خود نیز در نقش ری شوسمیت ظاهر شده است. رایان نخستین بار این شخصیت را در سال ۲۰۰۵، در مستندنمایی خشن و بیبودجهای با عنوان «شعبدهباز» معرفی کرد.
فیلم با وجود تحسین منتقدان و یافتن گروهی از هواداران دوآتشه در محافل زیرزمینی استرالیا، رایان را یکشبه به ستاره هالیوود تبدیل نکرد. او در عوض، بخش بزرگی از دهه بعد را به کارهای موقت، رانندگی تاکسی و کارگری گذراند و در تمام این مدت، خستگیناپذیر فیلمنامههایی را پیشنهاد میداد و صیقل میزد که سرانجام به این مجموعه بدل شدند.
نش اجرتون کارگردانی مجموعه را بر عهده داشت؛ یعنی در تمام مدت تولید، تنها یک نفر پشت دوربین بود، نه گروهی گردشی از کارگردانان تلویزیونی که هرکدام برای ساخت یک قسمت از راه برسند. این یکدستی را میتوان حس کرد؛ مجموعه هرگز دچار آن گسست ناگهانی نمیشود که سبک کارگردانی تازه برای ۴۰ دقیقه سر برآورد و سپس دوباره ناپدید شود.
ری شوسمیت در «مستر اینبیتوین» کیست؟
آدمکشی که دو زندگیاش را هرگز از هم جدا نمیکند

داستان در حومههای کارگرنشین و آفتابگیر سیدنی میگذرد و ری را در رفتوآمد میان حاشیههای جامعه دنبال میکند. ری متخصص آزادکار کارهای جنایی است. اگر صاحب یک کلوب برهنهنمایی به نگهبان نیاز داشته باشد، نزولخواری بخواهد طلبش را از قماربازی فراری وصول کند یا سردستهای خلافکار لازم بداند مشکلی جدی در گوری کمعمق میان بوتهزارها دفن شود، ری همان حرفهای است که تماس را پاسخ میدهد. او کارش را پاکیزه و خونسردانه انجام میدهد و لبخند دنداننمای بیآزارش میتواند در کسری از ثانیه به تهدیدی سنگدلانه و مرگبار بدل شود.
بااینحال، آنچه مجموعه را استثنایی میکند سازوکار خشونت ری نیست، بلکه ناتوانی کامل او در جدا نگهداشتن بخشهای مختلف زندگیاش از یکدیگر است.
ری برخلاف والتر وایت یا دکستر مورگان، دو هویت کاملاً جداگانه برای خود نمیسازد. او آشکارا در میانه آشفته این دو جهان زندگی میکند. وقتی مشغول گوشمالیدادن آدمهای علاف نیست، باید از پس کارهای روزمره بزرگکردن دختر خردسالش، بریتنی، بربیاید؛ نقشی که چیکا یاسومورا، دخترخوانده اجرتون، بازی میکند و هماهنگی طبیعیاش با رایان، ستون عاطفی سراسر مجموعه را استوار نگه میدارد. ری همچنین میکوشد با الی، امدادگری با بازی بروک سچول، رابطهای عاشقانه برقرار کند؛ زنی که بهتدریج جریان تاریک زیر ظاهر خوشبرخورد او را حس میکند.
تأثیرگذارتر از همه، ری مراقبت اصلی از برادر بزرگترش بروس، با بازی نیکلاس کسیم، را بر عهده دارد؛ مردی که بیماری نورون حرکتی، ذرهذره توانش را تحلیل میبرد.
مجموعه حاضر نیست مسئولیتهای خانوادگی ری را حواسپرتیهایی نمایشی یا صرفاً نقطه مقابل ماجراهای جنایی بداند. در صحنهای، ری پس از آنکه بازجویی به خطا میرود، جسدی را دفن میکند؛ در صحنه بعدی، به جلسه اولیا و مربیان میرود یا از پیشخوان غذای بیرونبر محله چند دیمسیم میگیرد. ری بر پایه مرام اخلاقی کاملاً شخصی و انعطافناپذیری زندگی میکند: با دیگران بهشایستگی رفتار کن، به هر بهایی از بیدفاعها پاسداری کن و هرکس را که بیدلیل قلدری میکند، ناگهانی و بهشدت بیش از حد انتظار، با پیامدی جسمانی روبهرو ساز.
«مستر اینبیتوین» چگونه از کشدادن قسمتها میگریزد؟
در هر قسمت ۲۵ دقیقهای، هیچ صحنهای بیهوده نیست

دیگر هیچ شبکهای این سریالها را سر ۴۲ دقیقه قطع نمیکند و از بیشترشان هم پیداست که نمیدانند با این همه مجالی که در اختیارشان گذاشته شده چه کنند. اعضای گروه یکی ناگهان بر سر تدارکات جر و بحث راه میاندازند. کارآگاهی شش قسمت تمام چیزی را دنبال میکند که در پایان فصل ظرف حدود ۹۰ ثانیه حلوفصل میشود. اینها همه بار اضافیاند؛ کموبیش همه هم این را میدانند، اما سریالها باز به همین کار ادامه میدهند.
«مستر اینبیتوین» ذرهای به چنین زیادهرویهایی تن نمیدهد. مدت ۲۵ دقیقهای هر قسمت را نه مانع، بلکه محدودیتی خلاقانه میبیند و داستان را با کارآمدی بیرحمانهای پیش میبرد. رایان همه مقدمهچینیهای زائد روایت را کنار میزند. خبری از صحنههایی نیست که ری ابتدا نقشهاش را برای همدستی توضیح دهد، بعد آن را اجرا کند و سرانجام به مرور ماجرا بنشیند. سریال شما را درست به میانه یک رویارویی پرتاب میکند، میگذارد مناسبات شخصیتها در گفتوگوهایی تیز و طبیعی شکل بگیرد و همان لحظه که مقصود روایت روشن میشود، تصویر را یکراست به سیاهی میبرد.
گفتوگوهای خودمانی روی صندلی جلوی خودرو همان بار سنگینی را به دوش میکشند که دیگر درامهای فاخر برایش چندین قسمت کامل کنار میگذارند. در هر سه فصل، مدام منتظر آن قسمتِ پُرکننده و اجتنابناپذیر میانه فصل بودم؛ همان نیمساعتی که شخصیتها تا رسیدن پایان فصل درجا میزنند. اما چنین قسمتی هرگز از راه نرسید. تکتک دقایق سریال در خدمت هدفی مشخص در روایت یا درونمایهاند.
کمدی سیاهی که «مستر اینبیتوین» را دیدنی میکند
طنزی که نمیگذارد کار واقعی ری را فراموش کنید

نامیدن این مجموعه بهعنوان «درامی درباره یک آدمکش» حق مطلب را درباره خندهدار بودنش ادا نمیکند. «کمدی سیاه» هم نمیتواند نشان دهد که سریال چگونه تنها یک صحنه بعد، سخت تکانتان میدهد.
بدهکاری دست از حرف زدن درباره موضوعی کاملاً بیربط به پولی که بدهکار است برنمیدارد و حالت چهره ری ناگهان درهم میرود؛ تمام شوخی همین است. دو خلافکار کنار جاده بر سر این به جان هم میافتند که آیا مفهوم بابانوئل از نظر اخلاقی دفاعپذیر است یا نه. ری میکوشد روشهای مهار خشم را قدمبهقدم به مردی یاد بدهد که همان لحظه گارد گرفته تا او را بزند.
بااینهمه، خشونت هر بار که از راه میرسد همچنان ناخوشایند و آزاردهنده است. آدمها زیر بار آن خرد میشوند؛ سریال نه زود نگاهش را برمیگرداند و نه با پرشی زمانی پیامدهایش را هموار میکند. خط داستانیای در کار نیست که ری در آن شایستگی بازگشت به جرگه آدمهای خوب را به دست آورد. سهشنبه شب برای دخترش قصه پیش از خواب میخواند و پنجشنبه کاری نابخشودنی میکند؛ هفتهاش همین شکلی است. سریال هم دربارهاش داوری نمیکند؛ فقط به صحنه بعد میرود.
چرا «مستر اینبیتوین» پس از سه فصل به پایان رسید
یکی از بزرگترین ضعفهای تلویزیون موفق این است که نمیداند چه وقت باید کنار بکشد. الگوی کاری شبکهها و سرویسهای پخش جریانی، هر دو، انگیزه فراوانی برای دوشیدن یک دارایی فکری محبوب تا آخرین قطره دارند؛ تا جایی که ایده خلاقانه آن کاملاً تهی شود. رایان و اجرتون آگاهانه در برابر این دام ایستادند.
پس از سه فصل منسجم و دقیق که رویهم تنها ۲۶ قسمت داشتند، رایان اعلام کرد از این شخصیت فاصله میگیرد، زیرا دقیقاً همان داستانی را گفته بود که از ابتدا قصد گفتنش را داشت. از آنجا که گروه سازنده زمانبندی را در اختیار داشت، قسمت پایانی یکی از پاکیزهترین و رضایتبخشترین فرجامهای درونمایهای تلویزیون معاصر را رقم میزند. نه با مسیری مرتب اما بیاستحقاق برای رستگاری به شعور تماشاگر توهین میکند و نه برای خشنود کردن قواعد ژانر، مجازاتی بدبینانه و پندآموز تحویلش میدهد. فقط تا واپسین نمای ماندگار، به ری شوسمیت وفادار میماند.
تمام قسمتهای «مستر اینبیتوین» در آمریکا از Hulu و در دیگر نقاط جهان از Disney+ پخش میشود. هر ۲۶ قسمت، که بیشترشان کمتر از ۳۰ دقیقهاند، در دسترساند؛ اگر آخر هفته کار دیگری نداشته باشید، میتوانید همه را یکجا تماشا کنید. اگر از «بری» خوشتان آمده، یا همانقدر که برای صحنههای پرهیاهوی «سوپرانوز» ــ یا هرکدام از انبوه درامهای جنایی درخشان دیگر ــ به سراغش میروید، صحنههای آرامش را هم دوست دارید، این سریال ارزش وقتی را که برایش میگذارید دارد.
منبع: این مطلب ترجمه و بومیسازی مقالهای از MakeUseOf به قلم Bryan M. Wolfe است. مشاهده مقاله اصلی