حتی کسانی که کتاب را نخواندهاند یا اقتباسهای سینماییاش را ندیدهاند، احتمالاً با داستان «کنت مونتکریستو» آشنایی دارند. این روایتِ خیانت، سقوط، دگرگونی و انتقام آنقدر نیرومند است که بارها در گونههای کاملاً متفاوت سینمایی بازگو شده، بیآنکه فیلمسازان به سرچشمه الهام اثرشان اشاره کنند. از حماسههای شمشیر و صندل تا تریلرهای روانشناختی، فرمولی که رمان ۱۸۴۴ الکساندر دوما را به اثری کلاسیک بدل کرد، امروز نیز به همان اندازه محبوب است.
اولدبوی
نزدیکترین وارث معنوی این داستان

«اولدبوی» پارک چان-ووک بسیار به نسخهای مدرن از «کنت مونتکریستو» شباهت دارد: داستان با مردی آغاز میشود که به دلایلی نامعلوم زندانی شده است؛ سپس رنج او را دگرگون میکند و عطش انتقام به پیش میراند. با این همه، با وجود بنیان عاطفی مشترک، تفاوت سبکی این دو اثر آنقدر چشمگیر است که احتمالاً شباهتشان را نادیده میگیرید.
اوه ده-سو، شخصیت اصلی «اولدبوی»، همچون ادمون دانتسِ قهرمان رمان، به جهانی بازمیگردد که بیحضور او به راه خود ادامه داده است؛ جهانی که در آن میل روزافزون و وسواسگونهاش برای یافتن مردی که به او خیانت کرده، وجودش را فرا میگیرد. با این حال، لحن این دو داستان تفاوتی آشکار دارد. آنجا که دوما ماجرایی گسترده و پرشکوه آفرید، «اولدبوی» تریلری روانشناختی، تیره و کابوسوار است که مضمون عدالت را با انتقامی ناب و مهارگسیخته جایگزین میکند.
گلادیاتور
«ادمون دانتس» در این جهان یا جهان دیگر انتقام میگیرد

در نگاه نخست، «گلادیاتور» ریدلی اسکات چندان وجه مشترکی با رمانی فرانسوی از سده نوزدهم ندارد. اما سرگذشت ماکسیموس و ادمون مسیرهایی همسان را دنبال میکند: هر دو مردانی وفادار و شریفاند که قربانی خیانت فردی تشنه قدرت میشوند، جایگاهشان را از دست میدهند و پس از آنکه همه عزیزانشان را از کف میدهند، رهایشان میکنند تا بمیرند.
هر یک هویتی تازه برمیگزیند: مرد فرانسوی در هیئت اشرافزادهای ثروتمند بازمیگردد و ماکسیموس در قامت گلادیاتوری گمنام دوباره پدیدار میشود و سرانجام، هرچند اندکی دیر، انتقامش را میگیرد. این درام تاریخی حماسی شاید پاریس را با روم باستان عوض کند، اما سفر عاطفی آن بسیار همانند است؛ هر دو قهرمان زنده میمانند، خود را از نو میسازند و خائنانشان را وادار میکنند با پیامد کارشان روبهرو شوند.
وی برای وندتا
برداشتی دیگر که انتقام را با انقلاب جایگزین میکند

«وی برای وندتا» زیر نقاب گای فاکس، همان دیانای رمان دوما را در خود دارد: قهرمانش، وی، قربانی بیعدالتی هولناکی میشود، به زندان میافتد و روی او آزمایش انجام میدهند؛ سپس میگریزد تا به شخصیتی کاملاً تازه بدل شود.
بار دیگر، مضمون انتقام در کانون داستان قرار دارد؛ انتقامی که اینجا با وسواسی دقیق طراحی میشود و همه کسانی که به قهرمان ما ستم کردهاند، بهطور نظاممند از میان برداشته میشوند. وی نیز مانند مونتکریستو از ثروتی عظیم و منابعی پنهان برخوردار است، از گذرگاههای مخفی بهره میبرد و رویدادها را از دل سایهها هدایت میکند.
داستان به چیزی بزرگتر از یک کینهکشی ساده دگرگون میشود؛ انتقام به جرقهای برای تغییر سیاسی بدل میگردد و مردم به خیابانها میآیند. با وجود این انحراف نهایی در مسیر پیرنگ، «وی برای وندتا» و «کنت مونتکریستو» در هسته خود اشتراکهای فراوانی دارند.
رستگاری در شاوشنک
بازگویی آرام و تدریجیِ داستانی آشنا

«رستگاری در شاوشنک» یکی از مضمونهای کمتر دیدهشده «کنت مونتکریستو» را آشکار میکند: شکیبایی. در این اقتباس از اثر استیون کینگ، اندی دوفرین نیز مردی بیگناه است که دستگاهی فاسد محکومش کرده و ناگزیر است سالهای زندان را تاب بیاورد، در حالی که برای آزادی خود و در نهایت گرفتن انتقامش نقشه میکشد. با این حال، فیلم خشونت سه اثر پیشین را با خویشتنداری جایگزین میکند.
اندی بهجای آنکه به شکار ستمگرانش برود، جنایتهای رئیس زندان را افشا میکند، ثروتی را که او دزدیده است از چنگش درمیآورد و با حفظ عزتنفسش میگریزد. در نتیجه، انتقام شیرینتر به نظر میرسد؛ زیرا اقتدار فاسد بهتدریج فرومیپاشد، درست همانگونه که ادمون دانتس دشمنانش را جزءبهجزء از پا درمیآورد. مضمون عدالت در سراسر فیلم نمایان است، اما نه با شمشیر، بلکه با زمانبندی موشکافانه به اجرا درمیآید.
شماره شانس اسلوین
انتقامی در لباس یک معما

«شماره شانس اسلوین» در ظاهر شاید ماجرایی جنایی و طنزآمیز به نظر برسد، اما بهتدریج خود را داستان انتقامی چنددهساله نشان میدهد که بر هویتهای جعلی و صبری شگفتانگیز بنا شده است. آشنا به نظر نمیرسد؟
در اینجا، شخصیت اصلی، اسلوین کلورا، از چشم همه اطرافیانش دستکم گرفته میشود؛ در حالی که او بیسروصدا پشت پرده نقشه پیچیدهاش را پیش میبرد. او نیز همچون ادمون دانتس، انتقامش را آرامآرام میسازد و در چارچوب طرح بزرگش به شخصی کاملاً دیگر بدل میشود. هر جزئیاتی که در ابتدا کماهمیت به نظر میرسد، سرانجام در جای خود مینشیند و وقتی راز بزرگ داستان آشکار میشود، شباهتهای فیلم با رمان الکساندر دوما بهروشنی نمایان است.
مرد شمالی
کنت مونتکریستو با جامه وایکینگی

کنت مونتکریستو را در قالب یک حماسه خشن نورسی تصور کنید؛ حاصلش میشود مرد شمالی. در اینجا، شاهزاده آملث شاهد قتل پدرش است، حق مادرزادیاش را از دست میدهد و سالها از عمرش را صرف گرفتن انتقامی میکند که تنها هدف باقیمانده زندگی اوست.
درست مانند رمان کلاسیک، قهرمان ما نفوذ به جمع دشمن را بزرگترین توانایی خود میداند. آملث با تغییر چهره و ورود به خانه عمویش در هیئت یک برده، آنقدر به دشمن نزدیک میشود که بتواند از درون نابودش کند. مضمون پنهان کردن هویت واقعی و نزدیک نگه داشتن دشمنان، همانگونه که قرنها در ادبیات حضور داشته، بارها در سینما نیز تکرار شده است. در این نمونه، با وجود تفاوت چشمگیر فضا و پسزمینه دو اثر، همین مضمون قلب تپنده هر دو داستان را شکل میدهد.
داستانهای بزرگ در یک گونه نمیمانند
در کنت مونتکریستو چیزهای بسیاری برای دوست داشتن وجود دارد، اما درخشش آن بیش از آنکه به فضای تاریخی، دزدان دریایی و گنج پنهانش وابسته باشد، از مضمونهای بنیادینش سرچشمه میگیرد. داستانهایی که در آنها انسانی نیک بر اثر خیانت نابود میشود، از سختیهایی تصورناپذیر جان به در میبرد، خود را از نو میسازد و برای تغییر سرنوشتش بازمیگردد، در همه گونهها و همه زبانها وجود دارند. وقتی این الگو را بشناسید، رد کنت مونتکریستو را همهجا خواهید دید: از حماسههای شمشیر و صندل تا ماجراهای جنایی، درامهای پادآرمانشهری، تریلرهای کرهای و افسانههای وایکینگی.
منبع: این مطلب ترجمه و بومیسازی مقالهای از MakeUseOf به قلم Jack Mitchell است. مشاهده مقاله اصلی