اسطورهشناسی یونان از روزگاران دور، از راه شعر، رمان، ترانه و نمایشنامه به آثار سرگرمکننده الهام داده است و این تأثیر در عصر سینما نیز پابرجاست. بعضی فیلمها، مانند «اودیسه» اثر کریستوفر نولان، میکوشند روایتهای کهن را وفادارانه بازگو کنند؛ اما برخی دیگر شخصیتها، درونمایهها و ساختارهای آنها را وام میگیرند و به فضاهایی کاملاً متفاوت میبرند؛ آنقدر متفاوت که گاه تشخیص ریشهٔ اسطورهایشان دشوار میشود.
فانوس دریایی
کابوسی الهامگرفته از پرومته و پروتئوس

«فانوس دریایی» رابرت اگرز، حتی بیآنکه پیوندش با اسطورهشناسی یونان را در نظر بگیریم، آنقدر تصویرهای غریب دارد که تماشاگر را مجذوب نگه دارد. بااینحال، وقتی آن را در کنار داستان پرومته و پروتئوس قرار میدهیم ــ تیتانی و خدای دریایی که بهترتیب نماد سرکشی و دگرگونیاند ــ روایت جذابیت بیشتری پیدا میکند.
افرایم وینسلو، شخصیت رابرت پتینسون، به پرومته شباهت دارد؛ همان کسی که آتش را از خدایان دزدید و کیفرش این بود که عقابی بارها جگرش را، که بهگونهای جادویی دوباره میرویید، بخورد. در سوی دیگر، توماس ویکِ ویلم دفو ویژگیهایی از پروتئوس دارد؛ خدای دریایی دگرپیکر با توان پیشگویی.
حاصل، داستانی نیرومند است که در آن خودِ فانوس دریایی به شیئی ممنوع و قدسی میماند و هرچه وینسلو بیشتر به آن نزدیک میشود، پیامدها فاجعهبارتر میشوند.
ای برادر، کجایی؟
اودیسهٔ هومر در دوران رکود بزرگ

برای هرکسی که حتی اندکی با شعر حماسی هومر آشنا باشد، روشن است که «ای برادر، کجایی؟» برادران کوئن بر سفر اودیسئوس بنا شده است؛ هرچند داستان در اعماق میسیسیپی دههٔ ۱۹۳۰ میگذرد. حتی نام شخصیت جورج کلونی، «یولیسیز اورت مکگیل»، اشارهای به همتای رومی قهرمان «اودیسه» است. او نیز همچون همنامش، در تلاش نومیدانهاش برای بازگشت به خانه، با رشتهای از شخصیتها و موانع عجیب روبهرو میشود.
از برخوردهای غریب مکگیل میتوان به سه سیرن اغواگر و دشمنی یکچشم، با بازی جان گودمن، اشاره کرد که جای سیکلوپ را گرفته است. این نقش یکی از دوستداشتنیترین بازیهای کلونی است؛ مردی که میکوشد از کسانی نیرومندتر از خود پیشی بگیرد و در همان حال، مدل موی بینقصش را حفظ کند. در اصل، «اودیسه» است با گروههای کار اجباری، گردهماییهای سیاسی و موسیقی متن فراموشنشدنی بلوز دلتا.
اولدبوی
ادیپی مدرن و پیچیده

«اولدبوی» یکی از بیرحمانهترین داستانهای انتقام در تاریخ سینماست. بااینحال، زیر لایههای خشونت و رازآلودگی آن، تراژدی کهن یونانیِ ادیپ پنهان شده است. پارک چان-ووک، کارگردان و همنویسندهٔ کرهای جنوبی فیلم، دربارهٔ ویژگیهای اسطورهای اثر سخن گفته و توضیح داده است که میخواسته داستانش به چیزی آغازینتر و جهانشمولتر از یک مسئلهٔ اجتماعی معاصر دیگر ریشه داشته باشد.
هرچه فیلم پیش میرود، شباهتها هولناکتر آشکار میشوند؛ آنگاه که قهرمان داستان، اوه دائه-سو، درمییابد حقیقتی که سالها در پیاش بوده، از آنچه تصور میکرد نیز دهشتناکتر است. فیلم با درونمایههایی چون زنای با محارم، سرنوشت، گناه و پیامدهای ویرانگر، شباهتی فراتر از یک اشارهٔ گذرا به افسانهٔ هستهای خود دارد. هرچند مانند «ای برادر، کجایی؟» اقتباسی سرراست نیست، همهٔ عناصر یک تراژدی کلاسیک یونانی را با چرخشی عمیقاً آزاردهنده در خود دارد.
کشتن گوزن مقدس
برداشتی ناآرامکننده از «ایفیژنی در آئولیس» اوریپید

هرکس با فیلمهای یورگوس لانتیموس، فیلمساز یونانی، آشنا باشد، کمدیهای سیاه و سبک ویژهٔ ابزورد و سوررئال او را خوب میشناسد. «کشتن گوزن مقدس» در دستهٔ آثار تیره و ناآرامکننده جای میگیرد؛ و این توصیف، واقعیت را کمرنگ میکند. در این فیلم، زندگی استیون مورفی، جراح، پس از درگیر شدن با نوجوانی مرموز از هم میپاشد و سرانجام او را ناگزیر میکند دربارهٔ خانوادهٔ خودش دست به انتخابی ناممکن بزند.
این پیشفرض مستقیماً به «ایفیژنی در آئولیس» اوریپید پیوند دارد؛ اثری که در آن آگاممنون، فرماندهٔ یونانی، ناچار میشود دخترش ایفیژنی را برای فرونشاندن خشم آرتمیس قربانی کند؛ شخصیتی که در «اودیسه» نولان نیز گذرا به او پرداخته میشود. گرچه موضوع سراسر ناخوشایند قربانیکردن کودک، در هر دو اثر درونمایهای مشترک است، فیلم همچنین این پرسش هراسانگیز را بررسی میکند که آیا باید جان یک نفر را به بهای نجات همهٔ دیگران واگذاشت؟
مولن روژ!
اورفئوس و اوریدیس در مونمارتر به هم میرسند

در سویهای سبکدلانهتر، «مولن روژ!» ساختهٔ باز لورمن قرار دارد. شاید برای بعضیها شگفتآور باشد که زیر پوست این موزیکال پاریسیِ آکنده از ترانههای پاپ، کاباره و عاشقانه، یکی از نامدارترین داستانهای عشق در اسطورهشناسی یونان نهفته است: اورفئوس و اوریدیس.
شخصیت کریستین با بازی ایوان مکگرگور، آگاهانه شبیه اورفئوس پرداخته شده است: موسیقیدانی بااستعداد اما درمانده که دل به ساتین (نیکول کیدمن) میبازد؛ زنی زیبا که همچون اوریدیس، محکوم است جوانمرگ شود. همانگونه که در افسانهٔ کهن میبینیم، هنرمند میکوشد با نیروی عشق و موسیقی بر مرگ چیره شود، اما سرانجام سرنوشت پیروز میشود.
آنچه فیلم را جذاب میکند این است که با وجود همهٔ تیرگی و نومیدیاش، در جامهای از پولکدوزی، رقصندگان کنکن و موسیقی متن پرجنبوجوش و امروزی عرضه میشود؛ با آنقدر شوخی و جلوهگری که تقریباً مضمون تراژیک نهفته در زیرِ آن را محو میکند.
فیلم باباسفنجی شلوارمکعبی
اودیسه در فضایی دریایی و بامزه

باید اعتراف کنم که این یکی حتی مرا هم غافلگیر کرد. با این حال، پس از تماشای «فیلم باباسفنجی شلوارمکعبی» ــ که در آن باباسفنجی و پاتریک با وسیلهای غولپیکر به شکل همبرگر از اقیانوس میگذرند ــ پیوندهای روشنی با «اودیسه» هومر آشکار میشود.
استیون هیلنبرگ، خالق اثر، خود این داستان را «اودیسهای قهرمانانه و بهغایت خطرناک» توصیف کرده بود. در این روایت، مأموریت قهرمان اسطورهای با تاجی دزدیدهشده و سفری به سطح آب گره خورده است. شباهتها خیلی زود آشکار میشوند: باباسفنجی و پاتریک راهی سفری پرخطر میشوند، با هیولاها و موانع فراطبیعی روبهرو میشوند، به مکانهایی غریب سر میزنند و در نهایت میکوشند به خانه بازگردند.
گرچه این اثر بیش از آنکه در پی درام حماسی باشد، برای خنداندن ساخته شده است، داستان جاودانهٔ قهرمانی نامحتمل که پیش از رسیدن به خانه باید از رشتهای از چالشهای هر دم مضحکتر جان به در ببرد، در سراسر آن پیداست.
اسطورهشناسی یونان همهجا در سینما حضور دارد
اسطورهشناسی یونان تنها به حماسههای شمشیر و صندل و آثار کلاسیک ری هریهاوزن محدود نمیشود. داستانهای پرومته، اودیسئوس، اودیپ، ایفیژنی، اورفئوس و دیگران، به سبب درونمایههای جاودانه و جهانشمولشان ــ انتقام، فداکاری، دانشی ممنوع، عشقی محکوم به نابودی و کشاکش برای بازگشت به خانه ــ پیوسته در سینما سر برمیآورند.
در برخی نمونهها، مانند «تروی» ولفگانگ پترسن و برداشت تازهٔ نولان از «اودیسه»، فیلمسازان این داستانها را تقریباً بیواسطه بازآفرینی میکنند. با این همه، همانطور که این شش نمونه نشان میدهند، بعضی آثار ریشههای اسطورهای خود را پشت نقاب وحشت، کمدی، عاشقانه یا حتی اسفنجی سخنگو پنهان میکنند.
منبع: این مطلب ترجمه و بومیسازی مقالهای از MakeUseOf به قلم Jack Mitchell است. مشاهده مقاله اصلی