«من به او پیشنهادی میدهم که نتواند رد کند.» «این هم نگاهت، بچهجان.» «نیرو همراهت باشد.» نقلقولهای سینمایی راهشان را به گفتوگوی روزمره پیدا میکنند. گاهی فیلمهایی که از آنها نقلقول میکنیم، در واقع بازسازیِ فیلمهای قدیمیترند. بازسازیها معمولاً بدناماند، اما بعضی از آنها آنقدر خوباند که مردم حتی متوجه نمیشوند بازسازی هستند.
صورتزخمی
«به دوست کوچکم سلام کن!»

صورتزخمی (۱۹۸۳) داستان تونی مونتانا (آل پاچینو) است؛ پناهندهای کوبایی که به قدرتمندترین ارباب مواد مخدر در میامی تبدیل میشود. او ثروتش را صرف ولخرجیهای مضحک و افراطی میکند؛ از جمله یک ببر را بهعنوان حیوان خانگی میخرد و صورتش را در تلی از کوکائین فرو میکند.
این فیلم پر از لحظههایی است که میشود از آنها نقلقول کرد. «به دوست کوچکم سلام کن!» تونی فریاد میزند و همزمان با یک تفنگ تهاجمی رگبار میبندد. نقلقول مشهور دیگری هم هست که مونتانا در آن، مسیر رؤیای آمریکایی را از نگاه خودش ترسیم میکند: «در این کشور، اول باید پول را دربیاوری. بعد که پول را به دست آوردی، قدرت را هم به دست میآوری. بعد که قدرت را به دست آوردی، زنها هم به دستت میآیند.»
صورتزخمی نامش را از یک فیلم گانگستری کاملاً متفاوت میگیرد که هاوارد هاکس در سال ۱۹۳۲ ساخته بود. آن فیلم در شیکاگو میگذرد، نه میامی، و شخصیت اصلیاش یک مهاجر ایتالیایی به نام تونی کامونته (پل مونی) است، نه یک مهاجر کوبایی به نام تونی مونتانا. با این حال، فیلم ۱۹۸۳ مستقیماً بر پایه فیلم ۱۹۳۲ ساخته شده است، هرچند امروز بسیار مشهورتر از آن شده.
مگس
«بترس. خیلی هم بترس.»

مگس فیلمی ترسناک از سال ۱۹۵۸ است درباره دانشمندی (دیوید هدیسون) که دستگاهی برای تلهپورت ساخته است. بیآنکه خودش بداند، هنگام آزمایش یک مگس هم درون محفظه است و همین باعث میشود دیانای آنها با هم درآمیزد.
در ۱۹۸۶، دیوید کراننبرگ بازسازیِ این فیلم را کارگردانی کرد که تقریباً همان داستان را حفظ میکرد، هرچند نسخه او بسیار بیشتر بر وحشتِ جسمانیِ هولناکِ این ایده تکیه دارد. اینبار جف گلدبلوم است که آرامآرام به موجودی هراسانگیز، نیمهمگس و نیمهانسان، بدل میشود و جینا دیویس در نقش روزنامهنگاری ظاهر میشود که او با او رابطهای عاشقانه آغاز میکند. جایی گلدبلوم به دیویس میگوید از دگرگونیهای بدنش پس از حادثه تلهپورت نترسد، اما او قانع نمیشود. «بترس»، او میگوید. «خیلی هم بترس.»
این جمله در بخش زیادی از تبلیغات فیلم به کار رفت و از آن زمان به عبارتی همهکاره برای هشدار درباره هر فاجعهای که در راه است تبدیل شده. اگر این عبارت را شنیده باشید، شاید اصلاً ندانسته باشید که از همین فیلم آمده است. و اگر هم میدانستید، شاید نمیدانستید که خود فیلم بازسازی است.
یازده یار اوشن
«خانه همیشه برنده است.»

یازده یار اوشن (۲۰۰۱) فیلمی سرقتی و ستارهمحور است که در آن چهرههایی چون جورج کلونی، برد پیت، مت دیمون، دان چیدل و کارل راینر دست به دست هم میدهند تا چند کازینو را غارت کنند. کلونی نقش دَنی اوشن، رهبر گروه، را بازی میکند و صحنه را چنین ترسیم میکند: «چون خانه همیشه برنده است»، میگوید. «اگر آنقدر بازی کنی که دیگر شرطهایت تغییر نکند، خانه تو را میبرد. مگر اینکه وقتی آن دستِ بینقص از راه رسید، حسابی شرط ببندی؛ آن وقت تو خانه را میبری.»
گفتن اینکه این فیلم عبارت «خانه همیشه برنده است» را ساخته، اغراق خواهد بود، اما همین نقلقول بارها و بارها تکرار شده است. و اگر فیلم اصلی یازدهِ اوشن محصول ۱۹۶۰ نبود، چنین نمیشد. اینبار فرانک سیناترا نقش دَنی اوشن را بازی میکند و برای کمک، یاران گروه راتپَک، یعنی دین مارتین، سامی دیویس جونیور، پیتر لاوفورد و جویی بیشاپ را دور خود جمع میکند. آنجی دیکنسن در نقش بئاتریس، همسر جداافتاده دَنی، ظاهر میشود؛ نقشی که در فیلم تازهتر جولیا رابرتس آن را ادامه داد. بنابراین هر دو نسخه پر از ستارههای سینما هستند.
رفتگان
«تو لابد آن یکی هستی.»

رفتگان درامی جنایی به کارگردانی مارتین اسکورسیزی است با بازی مت دیمون و لئوناردو دیکاپریو در نقش، بهترتیب، یک تبهکار و یک پلیس که هر یک بهصورت مخفیانه در قلمرو دیگری نفوذ میکنند. این فیلم اسکار بهترین کارگردانی، بهترین فیلمنامه اقتباسی و بهترین فیلم را برد و در واقع بازسازیِ تریلر هنگکنگی «امور داخلی» محصول ۲۰۰۲ است.
مشهورترین نقلقولِ رفتگان را مارک والبرگ میگوید که در نقش گروهبان سرسخت، شان داینام، ظاهر میشود. وقتی کسی دوربینهای امنیتی را نادرست جاگذاری میکند، داینام اهل تعارف نیست: «من همان کسیام که کارش را درست انجام میدهد»، به آن کارمند سهلانگار میگوید. «تو لابد آن یکی هستی.»
جک نیکلسون هم بهعنوان ارباب جرم، فرانک کاستلو، چند جملهٔ نغز و خوشنشین میگوید. «من نمیخواهم محصول محیط اطرافم باشم»، یکجا میگوید. «میخواهم محیط اطرافم محصول من باشد.» چند نقلقول درخشان از کاپیتان جورج اِلربیِ زودرنجدِ الک بالدوین را هم از دست ندهید. این فیلم از هر نظر پر از جملههای بهیادماندنی است.
چیز
اوه، داری شوخی میکنی؟!

«موجودی از دنیای دیگر» محصول ۱۹۵۱ دربارهٔ دانشمندانی است که با یک موجود بیگانه و خصمانه سروکار دارند. بازسازی جان کارپنتر در ۱۹۸۲ بیشتر به داستان کوتاه اصلیِ «چه کسی آنجاست؟» نوشتهٔ جان دبلیو. کمپبل جونیور وفادار میماند. این بار داستان به جنوبگان میرود و بیگانه هم میتواند شکل عوض کند. یعنی ممکن است هر کسی یا هر چیزی باشد و همین، فضایی از بیاعتمادی و بدگمانی میسازد.
همین هم به چند تا از بهترین دیالوگهای فیلم میرسد. «دیگر هیچکس به هیچکس اعتماد ندارد و همهمان هم خیلی خستهایم»، یکجا میگوید مکریدی، خلبان بالگرد، و اصل ماجرا را به قلب میزند. بعد هم به سطر پایانیِ مبهم فیلم میرسیم، جایی که مکریدی به چایلدزِ مکانیک، با بازی کیث دیوید، نگاه میکند و هر دو مطمئن نیستند آن یکی بیگانه است یا نه. مکریدی میپرسد: «چرا فقط… همینجا برای مدتی نمانیم؟» «ببینیم چه میشود.»
شاید کاربردیترین نقلقول از پالمرِ دستیار مکانیک، با بازی دیوید کلنون، برسد؛ کسی که میبیند موجود از شکل انسان به هیولایی هراسانگیز و شبیه عنکبوت دگردیسی میکند و پا به فرار میگذارد: «اوه، داری شوخی میکنی؟!» همهچیز را میگوید. این جمله شاید از خودِ «چیز» نیامده باشد، اما واقعاً قابلدرک است.
جادوگر شهر اُز
دلخواهت را برگزین.

جادوگر شهر اُز (۱۹۳۹) از ابتدا تا انتها پر از نقلقولهای مشهور است. «هیچجا مثل خانه نیست.» «توتو، حس میکنم دیگر در کانزاس نیستیم.» «به آن مرد پشتِ پرده هیچ توجهی نکن.» «شیرها، ببرها، خرسها! وای من!» جادوگر شرورِ غربی بهتنهایی چنان نقلقولهایی میگوید که انگار آبنبات پخش میکند. «دارم آب میشوم! دارم آب میشوم! آه، چه دنیایی، چه دنیایی!» «پرواز کنید، عزیزان من، پرواز کنید!» «گیرت میاندازم، قشنگجون، و آن سگ کوچولویت را هم!»
جادوگر شهر اُزی که همه میشناسند، در واقع سومین تلاش برای رساندن رمان ۱۹۰۰ ال. فرانک باوم به پردهٔ سینما بود. نخست یک نسخهٔ کوتاهِ تکحلقهای در ۱۹۱۰ اکران شد، زمانی که سینما هنوز در آغاز راه بود؛ بعد هم نسخهای بلند و صامت در ۱۹۲۵ آمد، وقتی این رسانه داشت روی پای خودش میایستاد. شاید گفتنِ «بازسازی» برای نسخهٔ ۱۹۳۹ کمی اغراق باشد — بیشتر باید آن را اقتباسی تازه دانست — اما این نه نخستین فیلمی بود که سراغ این داستان رفت، و نه حتی دومین. فقط همان نسخهای است که بیشتر در خاطر مانده است.
تکرار، آن را به گفتهای واقعی بدل نمیکند
هیچ قاعده و فرمولی در کار نیست که چرا بعضی نقلقولهای سینمایی نمادین میشوند و بعضی دیگر به فراموشی میروند، اما وقتی میبینیدشان، میشناسیدشان. با این حال، گاهی چیزی در ترجمه گم میشود و جملهای که مشهور میشود، با چیزی که واقعاً در فیلم به زبان آمده فرق دارد.
منبع: این مطلب ترجمه و بومیسازی مقالهای از MakeUseOf به قلم Dan Selcke است. مشاهده مقاله اصلی