پیش از آنکه «گامبی وزیر» در سال ۲۰۲۰ به یکی از بزرگترین سریالهای نتفلیکس تبدیل شود، اسکات فرانک برای این سرویس پخش مجموعهای کاملاً متفاوت ساخته بود. «بیخدا» که در سال ۲۰۱۷ منتشر شد، وسترنی هفتقسمتی است و همه آنچه از این ژانر انتظار میرود در خود دارد: قانونشکنان، هفتتیرکشها، انتقام و رویارویی نهایی.
داستان «بیخدا» در نیومکزیکوی سال ۱۸۸۴ میگذرد و روی گود (جک اوکانل) را دنبال میکند؛ قانونشکنی که علیه استاد پیشینش، فرانک گریفین (جف دنیلز)، شورش میکند و سرانجام در لابل پناه میگیرد؛ شهری که تقریباً همه مردانش در سانحهای معدنی کشته شدهاند. این سریال هنگام پخش با استقبال منتقدان روبهرو شد و در راتن تومیتوز امتیاز ۸۳ درصد را به دست آورد، اما با وجود این، خیلی زود به دست فراموشی سپرده شد.
مشکل اصلی روی، ریشه در خانواده دارد
ترک فرانک یعنی پشت سر گذاشتن زندگی گذشته

رابطه روی و فرانک بسیار پیچیدهتر از تقابل معمول قهرمان و شرور است. فرانک در پی شکار روی است، اما همان کسی هم بوده که پس از یتیمشدن او، بزرگش کرده است. فرانک دارودستهاش را خانواده خود میداند و روی نیز سالها عضوی از همین خانواده بوده است. به همین دلیل، تصمیم روی برای رفتن بسیار دشوارتر از این است که صرفاً به این نتیجه برسد خشونت فرانک از حد گذشته است.
اما برداشت فرانک از خانواده بر وفاداری بیچونوچرا بنا شده است. او به آدمها جایگاهی در جهان میدهد، ولی تعلق داشتن به او بهایی دارد. روی سرانجام به نقطهای میرسد که دیگر نمیتواند کارهای فرانک را بپذیرد؛ هرچند رفتن به معنای چشمپوشی از نزدیکترین چیزی است که در تمام عمرش به خانه داشته است. سریال نیز با حوصله نشان میدهد این رابطه چگونه شکل گرفته و پرورش یافته است.
به همین دلیل، فرانک حتی زمانی که کنار روی نیست نیز حضوری سنگین و نیرومند در زندگی او دارد. روی فقط نمیکوشد از نظر جسمی از فرانک بگریزد؛ او در واقع میخواهد خود را از هویتی جدا کند که در سنی به وی تحمیل شده بود که هنوز توان انتخاب نداشت. بزرگترین اشتباه فرانک هم این است که گمان میکند چون به روی خانوادهای بخشیده، او باید برای همیشه عضوی از آن باقی بماند.
«بیخدا» ساختار قدرت در وسترن را وارونه میکند
دیگر مردی در لابل نمانده تا نجاتش دهد

«بیخدا» همه عناصر آشنای یک وسترن را دارد، اما فرانک پیش از آنکه داستان بهدرستی آغاز شود، یکی از شناختهشدهترین ویژگیهای این ژانر را کنار میگذارد. مردانی که «قرار بوده» شهر را اداره کنند، عملاً دیگر وجود ندارند و زنان ناچارند جامعه را زنده نگه دارند؛ کاری که اتفاقاً بهخوبی از عهدهاش برمیآیند. وقتی روی از راه میرسد، آلیس فلچر (میشل داکری) از پیش اداره مزرعهاش را در دست دارد.
مری اگنس مکنیو (مریت ویور)، بیوه شهردار پیشین شهر، به یکی از کاردانترین چهرههای لابل تبدیل شده است. زندگی این زنان نیز حول پیدا کردن مردانی تازه برای جایگزینی ازدسترفتگان شکل نگرفته؛ آنها فقط خود را با آنچه رخ داده سازگار کردهاند. همین موضوع ورود روی را جذابتر میکند، زیرا او شخصیتی است که یک وسترن معمولی قاعدتاً در مرکز داستان قرار میداد.
اما روی ناگهان زمام امور را به دست نمیگیرد. از آنجا که زخمی است، برای غذا و سرپناه به آلیس وابسته میشود. آلیس بعدها او را به رامکردن اسبها میگمارد و حتی خواندن را به او میآموزد. زمانی که فرانک گریفین در جستوجوی روی از راه میرسد، زنان لابل خود برای نبرد با دارودسته او آماده میشوند. هرچند تیراندازی پایانی همچنان رویاروییای به سبک وسترن است، روی در جایگاه نجاتدهنده مردِ سنتی به تصویر کشیده نمیشود.
«بیخدا» برای دوستداران وسترن بیش از حد متفاوت بود
داستانهای زنمحور اغلب ناعادلانه داوری میشوند

اگر ایده اصلی سریال را در نظر بگیریم، شاید رویکرد زنمحور آن یکی از دلایلی باشد که «بیخدا» هرگز به اندازه دیگر وسترنهای امروزی محبوب نشد. سریالهایی مانند «یلواستون» با تمرکز بر مؤلفههایی که مردم بهطور سنتی با این ژانر پیوند میدهند، مخاطبان بسیار زیادی پیدا کردند. تفاوت اصلی این است که مردان قدرتمند همواره کانون چنین داستانهایی بودهاند.
حتی وقتی «یلواستون» زنان پیچیده را در مرکز خردهداستانهایش قرار میداد، ساختار سنتی قدرت در وسترن همچنان دستنخورده باقی میماند. «بیخدا» درست در جهت مخالف حرکت میکند. هیچ خاندان ثروتمندی بر لابل فرمان نمیراند و هیچ پدرسالاری آینده دیگران را تعیین نمیکند. این ویژگی اگرچه به سریال تمایزی چشمگیر میبخشد، احتمالاً بازاریابی آن را نیز دشوارتر کرده است.
آثار زنمحور اغلب با چنین مشکل عجیبی روبهرو میشوند و استودیو مارول نیز چندین بار آن را تجربه کرده است. «کاپیتان مارول» حتی پیش از اکران با موجی از مخالفتها و نقدهای منفی روبهرو شد؛ بخشی از انتقادها مستقیماً بری لارسون و اصلِ سپردن نقش اصلی یک فیلم از دنیای سینمایی مارول به یک زن را نشانه گرفته بود. «مارولها» نیز واکنشی مشابه برانگیخت، هرچند فروش ضعیف آن در گیشه دلایل متعدد دیگری هم داشت.
اگر «گامبی وزیر» را دوست داشتید، حالا «بیخدا» را تماشا کنید
دو شخصیت حاشیهنشین اسکات فرانک چندان هم متفاوت نیستند

مهمترین دلیل برای تماشای «بیخدا» پس از «گامبی وزیر» این است که هر دو مجموعه را اسکات فرانک ساخته است. این دو اثر با وجود تفاوتهای بسیار، در پرداختن به شخصیتهای حاشیهنشینی که کودکی دشوار رهایشان نمیکند، اشتراک دارند. همانگونه که روی درگیر کشمکشهای خانواده ناتنی خود است، بث هارمون (آنیا تیلور-جوی) نیز مادرش را از دست میدهد و در یتیمخانه بزرگ میشود.
بث سرانجام بهواسطه سرایدار یتیمخانه با شطرنج آشنا میشود، درحالیکه روی زیر دست فرنک میآموزد چگونه بهعنوان یک یاغی زنده بماند. هر دو شخصیت کسی را پیدا میکنند که به زندگیشان نظم و چارچوب میبخشد، اما هیچیک بهآسانی نمیتواند دریابد بیرون از آن چارچوب به کجا تعلق دارد. با پیش رفتن هر مجموعه، این تصور به چالش کشیده میشود.
آلیس به روی فرصت میدهد زندگیای را تجربه کند که هیچ پیوندی با فرنک ندارد؛ روابط بث نیز سرانجام شبکه حمایتیای را برایش فراهم میکنند که در کودکی از آن محروم بود. بااینحال، داستان آنها تنها درباره گریز از شرایط دشوار نیست. هر دو درمییابند که مجبور نیستند تا ابد همان کسی بمانند که آن شرایط از آنها ساخته است.
منبع: این مطلب ترجمه و بومیسازی مقالهای از MakeUseOf به قلم Charlene Badasie است. مشاهده مقاله اصلی