هیجانانگیزترین مجموعههای تلویزیونی معمولاً شخصیتهایی با شغلهای پرالتهاب دارند: کارآگاهان، افسران پلیس، آتشنشانان، وکلا و پزشکان. اما همیشه چنین نیست. گاهی مجموعهای دست به کاری غیرمنتظره میزند و شخصیتی را در شغلی به تصویر میکشد که معمولاً کسالتبار دانسته میشود، اما بهطرزی آن را هیجانانگیز میکند. این شغلها در حالت عادی چندان جذاب به نظر نمیرسند، اما این مجموعهها آنها را به اندازه داستانهایی با شخصیتهایی در مشاغل پرخطر، پرتنش و گیرا میسازند.
سِوِرِنس
کار دفتری کسالتبار است، اما آنچه در پس آن نهفته است، هرگز کسالتبار نیست

سِوِرِنس، یکی از بهترین مجموعههای علمیتخیلی Apple TV+، نمونهای استثنایی است: کار روزمرهای که مارک اسکات (آدام اسکات) و همکارانش در دفتر انجام میدهند آنقدر کسالتبار است که آفیس اسپیس هم در برابرش شرمنده میشود. آنها پشت رایانهها، در اتاقکی جداگانه در اتاقی سفید و درخشان و بیهیچ مبلمان یا تزئینی مینشینند؛ جایی که اعداد پیوسته روی صفحه ظاهر میشوند و باید آنها را در دستههای دیجیتال مرتب کنند. این کارِ ظاهراً بیمعنای پالایش کلانداده (MDR) به نظر میرسد و آنها حتی منطق این دستهبندی را هم نمیدانند.
با این حال، معنای نهفته در این کار و داستانی که شالوده مجموعه را میسازد، یکی از جذابترین و تأملبرانگیزترین روایتهای دهه گذشته است. مارک برای جداسازی خاطراتش دست به عملی میزند؛ بهگونهای که هنگام ترک دفتر، هیچچیز از آن را به یاد نمیآورد و هنگام ورود، فراموش میکند بیرون از ساختمان چه کسی است. با آشکار شدن حقیقت پروژه صنایع لومن (Lumon Industries) و رمزگشایی از رازهای تاریک آن، این مجموعه شما را به سفری عمیق در دل یک داستان علمیتخیلی روانشناختی میبرد.
خرس
درباره چیزی بسیار فراتر از غذاست

هرکس که تا به حال در آشپزخانهای کار کرده یا کسی را میشناسد که آنجا کار کرده است، میداند چه فضای دیوانهواری دارد. نخست نوبت آمادهسازی است و سپس، با آغاز سرویس، همهچیز تا پایان کار با سرعتی سرسامآور پیش میرود و فرصتی برای استراحت باقی نمیماند. خرس این پویایی را بهشکلی دقیق و واقعگرایانه تصویر میکند، اما درامی متفاوت از آنچه از مجموعهای درباره کارکنان رستوران انتظار دارید میآفریند.
خرس با پرداختن به کمالگرایی وسواسگونه کارمی (جرمی آلن وایت)، آسیب روانیِ محرک آن، و تعارض او با دوست دوران کودکیاش، ریچی (ایبن ماس-باکرک)، در کنار گروهی متنوع از شخصیتها، بُعدی کاملاً تازه به داستان میافزاید. این مجموعه فشارهای مدیریت رستوران را همزمان با کشمکش شخصیتها با شیاطین درونی و جاهطلبیهایشان، به گونهای نشان میدهد که کمتر مجموعه اپیزودیک دیگری توانسته است. عجیب آنکه، با وجود دریافت جوایز متعدد در بخش کمدی، خرس بیش از شوخی، درام دارد.
اوزارک
چه کسی گفت حسابداری کسالتبار است؟

اوزارک یکی از بهترین درامهای جنایی دهه ۲۰۲۰ است که حسابداری بهظاهر کسالتبار را به دنیای زیرزمینی مواد مخدر میکشاند. مارتی بیرد (جیسون بیتمن) در کارش بهطرزی شگفتانگیز مهارت دارد و از کار بیوقفه با چنین تواناییای برای درآمدی در حد طبقه متوسط خسته شده است؛ بنابراین تصمیم میگیرد برای یک کارتل مواد مخدر کار جانبی انجام دهد. میدانید، فقط برای اینکه کمی پول اضافه به دست آورد. مشکل اینجاست که مارتی اندکی بیش از حد در کارش خوب است و کارتل به دنبال کاری یکباره نیست. آنها میخواهند مارتی کاملاً با آنها همراه شود؛ یا دقیقتر، چنین چیزی را از او میطلبند.
تماشای مارتی که خانوادهاش را به اوزارک منتقل میکند و مدیریت عملیاتی پیچیده برای پولشویی را بر عهده میگیرد، احتمالاً همان چیزی نبود که هنگام درس خواندن برای حسابدار شدن پیشبینی میکرد. اما این مجموعه کاری را که اغلب یکی از کسالتبارترین شغلها تلقی میشود – نشستن پشت میز و سروکار داشتن با اعداد – به حرفهای هیجانانگیز و بسیار خطرناک تبدیل میکند.
مأمور شب
او تلفنچیای با عنوانی فاخر است

از نظر فنی، پیتر سوترلند (گابریل باسو) روی کاغذ شغلی هیجانانگیز دارد: او برای تبدیل شدن به مأمور FBI آموزش دیده است. اما بهجای تعقیب بدکاران، دستکم در ابتدا، بهعنوان تلفنچی عملیات شب (Night Action) در پروژهای محرمانه در کاخ سفید کار میکند. کارش این است که در اتاقی سرد و نمور در زیرزمین بنشیند؛ اتاقی که به سلول زندان شباهت دارد. باید مدارکی را مرور کند و تلفن ثابتی روی میزش دارد. اگر تلفن زنگ بخورد، باید پاسخ دهد و رئیسش را باخبر کند. اما تلفن هرگز زنگ نمیخورد.
این بخش از کار پیتر تنها در قسمت نخست سریال دیده میشود، زیرا تمام داستان به یک اتفاق وابسته است: اینکه تلفن سرانجام زنگ بزند. تماسگیرنده در سوی دیگر خط، زن جوان مضطربی است که عمه و عمویش بهتازگی کشته شدهاند و از قاتلی پنهان میشود که شاید به دنبال او هم باشد. از همانجا همهچیز اوج میگیرد و مأمور شب ناگهان از ناکجاآباد ظاهر میشود تا با بزرگترین سریالهای نتفلیکس رقابت کند. اما ایده نخستین – پیتر در نقش اپراتوری تلفن و ظاهراً پیشپاافتاده – به درامی هیجانانگیز، سرشار از اکشن، دسیسههای سیاسی و تهدیدهای مداوم تبدیل میشود.
چاک
خردهفروشی را هرگز اینگونه ندیدهاید

در یکی از بهترین درامهای جاسوسی اکشن-کمدی اواسط دهه ۲۰۰۰، شخصیت اصلی، چاک بارتوسکی (زکری لیوی)، در فروشگاه زنجیرهای لوازم الکترونیکی مصرفی «بای مور» کار میکند. این شغلی کاملاً معمولی در خردهفروشی است که برای کسانی که با فناوری سررشته ندارند، لایهای دیگر از بیحوصلگی به آن افزوده میشود؛ زیرا چاک متخصص خدمات کامپیوتری است. اما وقتی هماتاقی سابقش، برایس (متیو بومر)، که اکنون مأمور CIA است، پایگاه داده تلفیقی CIA و آژانس امنیت ملی (NSA) را میدزدد و نابود میکند، ورق برمیگردد. تنها یک نسخه باقی میماند و وقتی چاک ایمیلی از برایس را، حاوی فایلهای زیرآستانهای، باز میکند، بهنحوی در مغز او جای میگیرد.
حالا چاک دیگر فقط متخصص کامپیوتری نیست که به مشتریان برای بازیابی رمزهای عبور گمشده یا پاک کردن ویروسهای رایانهای کمک میکند؛ او کلید اسرار ملی و متوقف کردن تهدیدهای تروریستی را در اختیار دارد و به ارزشمندترین دارایی CIA تبدیل شده است. پیشفرض داستان چنان منحصربهفرد و روایت آن چنان سرگرمکننده است که جای تعجب ندارد چاک پنج فصل دوام آورد.
هیولای درون من
نوشتن رمان بسیار هیجانانگیزتر از چیزی است که گمان میکنید

بیشتر سریالها و فیلمها رماننویسان را آدمهایی آرام و درونگرا تصویر میکنند. در خانهشان نشستهاند، شاید در جزیرهای دورافتاده، و با شتاب روی کیبورد تایپ میکنند. پیشنویسها را چاپ میکنند و با بیزاری در سطل زباله میاندازند تا از بنبست نویسندگی رها شوند. سریال هیولای درون من کموبیش همین تصویر را برای اگی ویگز (کلر دینز) میسازد؛ نویسندهای که کاملاً گیر افتاده، نمیتواند بر اندوه فقدانی تلخ غلبه کند و برای کتاب بزرگ بعدیاش ایدهای ندارد. اما همین که با نایل جارویس (متیو ریس) آشنا میشود، اوضاع تغییر میکند.
این شغل بهظاهر خستهکننده، وقتی اگی تصمیم میگیرد کتاب بعدیاش را درباره او بنویسد، به کاری هیجانانگیز و سرشار از شکنجه روانی تبدیل میشود. نایل پسر ثروتمند یک غول املاک است که بهتازگی به محله او نقل مکان کرده. او از زندگی پیشینش میگریزد؛ زندگیای که در آن به قتل همسر نخستش متهم شده بود. آیا واقعاً این کار را کرده است؟ تماشای کشمکش اگی میان میلش به یافتن سوژهای ناب، حل این پرونده و احتیاط در کنار مردی که شاید قاتلی سادیستی باشد، هیجانانگیز است. البته اگی نخستین نویسندهای نیست که به نسخهای هیجانانگیزتر از حرفهاش رانده میشود؛ این سنت به جسیکا فلچر (آنجلا لانزبری) در «قتل، او نوشت» بازمیگردد. اما هیولای درون من زاویهای تازه به آن میبخشد و شغلی را که معمولاً بسیار منزوی و خستهکننده دانسته میشود، به سفری پرهرجومرج و خطرناک بدل میکند.
منبع: این مطلب ترجمه و بومیسازی مقالهای از MakeUseOf به قلم Christine Persaud است. مشاهده مقاله اصلی